امیر علی جوادیامیر علی جوادی، تا این لحظه 5 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد

سرباز آقا

..................... به نام خدای مهربون دنیای رنگارنگ کودکی ......................

 

سلام

به وبلاگ ما خوش آمدید

لطفا اگر در زندگی و تربیت کودکتون گرایش مذهبی و اسلامی دارید حتما با ما در ارتباط باشید.

من سرباز ولایتم...

روز به روز بزرگ می شود و آرزوهای من هم برای او بزرگ تر... چند وقتی می شود مطلب نمی گذارم! نه به خاطر کم بود وقت نه... از اونها که تو این مدت با حضور و سر زدن هاشون مایه دلگرمی ام بودن ممنونم. باید بگم عضویتم در جبهه مجازی برای فعالیت، موجب شد تحقیقلت زیادی انجام برم... تحقیقاتی که من رو برآن داشت که از نوشتن جزییات زندگی فرزندم در اینترنت آمریکایی! صرف نظر کنم. البته مطالبم رو در دفتر یادداشت پسرم، برای روزی که وبلاگ جدیدی در شبکه ملی خودی بنویسم، ثبت می کنم. ما در پویش مردمی: حرفما)حامیان روشنگری در فضای مجازی ایران(، که در پیوند، براتون گذاشتم، سعی در مطالبه شبکه ملی اطلاعات ، شبکه ای امن و آسوده، از مسئولین داریم.  همیشه آر...
7 شهريور 1394

جدیدترین عکس ها

آغوووو آااابببب بر (الله اکبر)     قدم زنی یک پا تو دبه! (اینطوری نگاه نکنید دبه خودمونه مال اوباما نیست)     تماشای سی دی رنگین کمان(فرشته نجات من) تازگی ها خودش برای خودش تلویزیون روشن میکنه سی دی رو دستکاری می کنه و ...     رویش اولین گلهای محمدی حیاط امسال و یادگیری مفهوم بو کردن!     در جستجوی گربه های پارک ملت تهران ( 28اردی بهشت. روز عروسی الناز، دخترخاله مامانی )     تماشای بزها و البته هاپو ها! از قول امیرعلی     و آخرین عکس. کوچولویی که دیگه شیرخوار نیست! ...
16 خرداد 1394

اولین دل کندن!

به دلیل مشغله زیاد و دستکاری های جستجوگرایانه امیرعلی به لپتاب، مدت زیدیه نتونستم مطلب بنویسم. هرچند این کار رو در دفترچه یادداشت اختصاصیش انجام میدم. و دیدم که مطالعه شرح های طولانی من در حد حوصله خوانندگان نیست. تصمیم گرفتم زودتر از دو سالگی از شیر جداش کنم! ملال آور بود... چون تا چند روز دیگه ماه رمضون شروع میشه و امیرعلی هم خیلی زیاد شیر میخورد. در ضمن اگر میخواستم تابستون روی پوشک گرفتن کارکنم باید قبلش از شیر میگرفتم. چند بار اینکارو کردم اما یا دلم سوخت و یا گریه هاش موقع خواب اذیتم می کرد و او هم در مقابل فلفل و چسب زخم و لاک و... کوتاه نمیومد. برام کابوس شده بود. در واقع دفعات شیرخوردنش کم شده بودن. تا اینکه بالاخره با توکل به...
16 خرداد 1394

چهارده ماهگی

امروز چارده ماهم شد! مامانی چون که تو پست قبلی نتونسته بود عسکامو بذاره اینجا میخواد براتون آخرین عسکامو بذاره. الان تقریبا قدو بالام 78 سانتی متر شده عباراتی که معنی شو می فهمم: بیا - به به بدم - دمپایی (یعنی بیا بریم دسشویی) - اونو بده به من - اخه- جیزه - الهی شکر - بوس کن - الله اکبر - بابا - بریم عزیز - بای بای - الو - آب بدم - بشین - پاشو   عباراتی که خودم میگم: آبَ - بَ بَ (به به ) - بابای ( بای بای) - دیس ( جیز) -  اگه چیزی بخوام اشاره میکنم بهم میدن!  هرچیز و بردارم بازی کنم باز میذارم سرجاش!(گاهی اوقات البته). با مکعب هام میتونم دوتا روی هم بذارم. میتونم با بازی فکری اشکالم بازی کنم و شکلهای مر...
23 آبان 1393

سیزده ماهگی

حدود 5 روز دیگه 14 ماهه میشم و مامانی بعد از دوماه بالاخره اومدن اینجا تا بنویسن که ما چیکارا می کنیم. چون مامان جون از اول مهر میرن سر کار و امسال بجای 4 روز 5 روز میرن و من خوشگلم که اینقده ورجه وورجه ایم نمی ذارم مامان جون سرش خلوت شه. تازه مامانی با اینهمه کار واسم  یه شلوار راحتی و کلاه و زیرپیرن دوخته و حالا داره یه جلیقه جدید هم می بافه باسم. من کوشولوی ناناسی، از وختی هنوز یه سالم نبود بلد شدم چن تا کلمه بگم!  یکیش : آبّر:Abbar  ( وقتی چشمم به مهر و تسبیح و جانماز میفته)  یعنی الله اکبر   و باهاش دست راستمو میبرم لب گوشم و سجه هم میکنم! دومی : آب! اما حالا که 14 ماهه دارم میشم دیگه آبّر نم...
17 آبان 1393

یک سالگیت مبارک پسر عزیزم

پسر عزیزم بالاخره یک سال از زندگی ت رو این کره خاکی گذشت. سخت بود ولی انگار خیلی زود گذشت! این چندروزه حال و احوالم ناخوش بود و لپتابم خراب، حالا که بابایی دیشب ویندوز نصب کرده می تونم برات پست بذارم. حالا کوچولوی من 10 و نیم کیلو شده و حدود 76 سانت قدشه. خیلی خوب راه میره و بازی میکنه. و به سرعت در حال کشف محیط اطراف و روابط اونهاست. در کشوها و تازگیها کابینت هارو هم باز می کنه. به تقلید از مامان فرشته جارودستی میکشه. عشق و علاقه وافر به انواع چرخ داره و وسایل چرخدار رو برای چرخوندن چرخاشون، برمیگردونه. ماشین لباسشویی هم که عشق اول و آخرشه و حالا درشو باز و بسته می کنه و وسط شستشو دکمه توقف شو فشار میده وقتی بابایی از سرکار میاد خوشح...
30 شهريور 1393

11 ماهگی

سلام پسرم ببخشید که فرصت نمیکنم مرتب برات بنویسم/حتی دفترچه ت رو هم باید کامل میکردم! از بس که شیطون بلاشدی و نمیشه چش ازت برداشت. 6 شهریور سالگرد شهادت عموی مامانی بود. من عموم رو ندیده بودم ولی وقتی تو بچگی غصه م میگرفت به عکسش نگاه می کردم و دردو دل میکردم. یه بار هم خوابشونو دیدم. شما برای اولین بار به مزار شهدا اومده بودی و دیدیم که اونجا مراسم هست و گروه موسیقی نظامی اومده بودن و بعد از سخنرانی و نواختن و دعا و اهتزاز پرچم مزار شهدا رو گلباران کردند. شماهم که وقتی بقل بابام باشی دیگه منو تحویل نمیگیری که!   الان11ماه و نیمته و  یک هفته دیگه یک ساله میشی. باورت میشه که یک سال زندگی کردی!؟ و باورت میشه که تو این...
16 شهريور 1393

شعری زیبا برای امام مهدی (ع)

اللهم عجل لولیک الفرج   پسرم این شعر رو خیلی دوست دارم و آرزو دارم وقتی لبهای پاکت آماده سخن گفتن شدند، این رو برای مامان بخونی: آخرین روز انتظار با دستی از شکوفــــــــه     از راه خواهـــــــد آمـــــــد در لحظـــــــه ای پر از گل     ناگاه خواهد آمــــــــــــــد بوی گل و هــــــــــــــوا را     آن روز می توان دیـــــــــد آن روز می توان بــــــــــاز     با جویبار خندیــــــــــــــــد پروانــــه هـــــــا در آن روز     خواهنــــــد خوانــــــد آواز لب­هــــای غنچـــه آن روز     با خنده می­شـــــو...
16 مرداد 1393

بلاچه ی فسقلی

عسل مامان الان ده ماه و بیست روزه شدی. از بس که شیطون بلا شدی از بس که ناقلا شدی دیگه خیلی کم تر می تونم برات پست بذارم. خوب از ده ماهگی به بعد برات بگم: ده ماه و چهار روزگی دندون دوم بالا سمت راستت دراومد. و تو این بیست روز تعداد قدم هایی که برمی داری تا خودتو به ما برسونی بیشتر شده، البته با احتیاط زیاد و گاهی هم خسته می شی یا میترسی و می شینی که چاردست و پا بیای. دیگه همه اطرافیان به شلوغ و بلا بودنت اعتراف می کنن و مدام می کن: «با این چیکار میکنی؟!» بخاطر اینکه خیلی با جارو برقی و چرخهاش بازی می کردی، برات یه موتور کوچولو خریدم. گرچه هنوز نمیتونی روش بشینی و خودتو راه ببری اما ایستاده یا روی زانو هلش می دی. و ا...
14 مرداد 1393

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

امروز عید سعید فطره و ماه رمضون امسال با 30 روز پربرکتش تموم شد اولین شب قدر رو به خاطر شما نتونستم برم مسجد  و تنها تو خونه و جلو تلویزیون گذروندم. دومین شب قدر سه نفری با هم  به مسجد امام باقر علیه السلام رفتیم دو نماز رو که میخوندم بعد مدتها به جماعت،خدا به دادم رسید و تمام مدت نشستی و با برست بازی کردی و آخرشم یه دختر کوچولو اومد کنارت باهات بازی کرد و من تونستم چنتا دعا بخونم. مراسم قرآن سر گرفتن هم تو بغلم گرفتم و کمرم داغون شد و همش نق زدی و در آخر جوشن کبیر رو تو حیاط نشستم و خوندم که تو صفحات چهارم پنجمش خوابت برد. شب سوم با عزیز رفتیم. فقط قرآن سر گرفتیم و جوشن نموندیم و اونو تو خونه خوندم. ولی قط خوندم دیگه چون تو...
7 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سرباز آقا می باشد